#سنگ_قلب_مغرور_پارت_323

بعد از خوشامد گویی با مظاهر به طرف سالن رفتند...

مظاهر پشت به من با مشتری جدید مشغول حرف زدن شد...

انگار از نگاه های مرد فهمیده بود که زیاد درست نیست اونو به حرف گرفت تا زیاد متوجه ی مهرا نباشه..

مهرا هنوز باهام حرف نزده بود...

خیلی زیبا و موقر ایستاده بود...

موهای خوش رنگش صورتش قاب گرفته بود...

لبهاش با اون رژ دیدنی تر شده بود...

لرز شدیدی توی تموم وجودم حس کردم...

کلافه و عصبی نفسمو به بیرون فرستادم...

به اطراف نگاه سریعی انداختم تقریبا خلوت بود. وکسی به ما توجه نداشت...

مظاهر و مشتری هم پشت به ما بودند....

با یک قدم بهش نزدیک شدم.

سرشو بالا آورد...


romangram.com | @romangram_com