#سنگ_قلب_مغرور_پارت_322

دستمو سمتش رفتم و برای چند لحظه بهش دست دادم..

ـ ممنونم حوری خانم عزیز.... امیدوارم امشب به شما و خانواده خوش بگذره

حوری خانم هم با یه لبخند که همیشه مهمون لبهاشه گفت:

ـ حتما همین طوره....

بعد همسرش آقای جهانگیری سلام واحوالپرسی کرد و دست داد. نوبت به پسر و دختر حوری خانم رسید..

پسرش رو چند بار دیده بودم اما دختر شو نه،

مهمانی های قبلی یا دعوت نداشت یا حضور نداشت...

یه دختر که لباس سبز زمردی به تن داشت و آرایش زننده .....یعنی نسبت به مهرا زننده بود...

دستش به طرفم اومد...

نگاهم به لبخند روی لبش و بعد روی دستش که به سمتم دراز بود کشیده شد.

بی اعتنا دستمو توس جیبم گذاشتم و خیلی سردتر و جدیتر از قبل بهش خوش آمد گویی کردم...

حسابی جا خورد.........

اما برای من اصلامهم نبود......


romangram.com | @romangram_com