#سنگ_قلب_مغرور_پارت_318
بهش نگاه سریعی انداختم و دوباره مشغول بستن کراوات شدنم
ـ چیه؟ نکنه حسودیت میشه؟
مظاهر روی صندلی نشست و گفت:
ـ پس چی که حسودیم میشه. ولی در کنار حسادت دلم به حال دخترا امشب میسوزه...از همچین لعبتی امشب محرومن...خیلی گناه دارن....
پوزخند صداداری زدمو گفتم:
ـ تو نگران نباش. دستشون به من نرسه میرن سراغ یکی دیگه..
با مظاهر رفتیم پایین.
با چند تا از استادام که واسه خودشون اسم و رسمی داشتن هم صحبت شدیم..
بعد از نیم از شروع مراسم با مظاهر رفتیم سراغ کسی که قرار بود توی مهمونی امشب کارشو قبول کنیم..
کلا این پروژه خیلی برام اومد داشت...
پیشنهاد پشت پیشنهاد برام میاومد...
مشغول صحبت بودم که صدای حوری خانم رو از پشت سرم شنیدم ..
ناخودآگاه نگاهم به مظاهرو مشتری جدیدم افتاد..
romangram.com | @romangram_com