#سنگ_قلب_مغرور_پارت_319

هر دوتاشون مات و مبهوت خیره بودند به پشت سرم..

حالت نگاه مشتریم عوض شد ، یه ابروم بالا رفت...

یعنی چی شد که اینا هر دو انقدر زود تغییر حالت دادن؟

نگاهم رو مظاهر رفت ..

هنوز خیره مونده بود که یکدفعه سرشو انداخت پایین و نفسشو محکم داد بیرون...

اما اون مشتری یه لبخند چندش روی لبش اومد..

نگاهش هرزه و کثیف شد...

همه ی این اتفاقات در عرض چند ثانیه افتاد...

برگشتم.......

نفسی که میخواستم بیرون بفرستم وی سینم حبس شد.....

چشام چیزی رو که میدیدن باور نداشتن....

خودش بود.....

مهرا بود....


romangram.com | @romangram_com