#سنگ_قلب_مغرور_پارت_317
"حسان"
از صبح مشغول تدارکات مهمونیم..
اصلا دوست نداشتم کم و کاستی توی این مهمونی باشه...
باید درخور منو شرکت باشه....
تنها کارمندای شرکت مهمون نیودن ،تمام مهندسین مطرح و رقبای کاریم هم بودند بعد از چک کردن همه چیز رفتم توی اتاقم...
یه دوش سریع گرفتم، لباسامو پوشیدم..
روبروی آیینه مشغول بستن گره ی کراواتم شدم. با صدای در برگشتم سمتش.
ـ بفرمایید
ـ یالله اجازه هست برادر...؟
مظاهر بود.
ـ بیا تو لوس نکن خودتو ...
اومد و یه سوت بلندی کشید
ـ بابا پسر..میخوای امشب این دخترای فلک زده رو بفرستی اون دنیا؟
romangram.com | @romangram_com