#سنگ_قلب_مغرور_پارت_316
ـ نه...نه بهتره بریم...
مدام نفس عمیق میکشیدم...
خدایا چرا اینجور ی شدم...
تمام بدنم میلرزید...
بالاخره بهشون رسیدیم...
پشتش به ما بود..
یه جمع سه نفره که خودشو آقا مظاهر و یه آقای تقریبا میان سال تشکیل داده بود...
یه دستش توی جیب شلوارش بود و دست دیگش یه جام مشروب بود که خیلی آروم ازش مزه میکرد....
مثل همیشه از بوی تلخ و سردش مست شدم...
سریع چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم تا بتونم خودمو کنترل کنم...
باید خودمو کنترل کنم ....
romangram.com | @romangram_com