#سنگ_قلب_مغرور_پارت_315

پذیرایی....دکوراسیون....وای واقعا معلوم بود مهمونیه حسان فردادِ....

با خانواده ی حوری جون به سمت گوشه ای رفتیم. اولش فقط دنبالشون بودم اما وسطای سالن چشمم بهش افتاد.....

قلبم شروع کردن به رقصیدن...

بالا و پایین پریدن....

خدایا چه تیپی زده بود...

کت شلوار یدست مشکیه براق با پیراهن سفید براق و به کروات سیاه نازک که شل بسته بود...

دکمه های پیراهنش نگین های درخشان بودند

صورتشو هم حسابی شیش تیغه کرده بود...

نفسم داشت بند میود....

چند لحظه وایستادم...ی

ه نفس عمیق و کشدار کشیدم..

تینا به سمتم برگشت..

ـ چیزی شده مهرا جون...؟


romangram.com | @romangram_com