#سنگ_قلب_مغرور_پارت_312
جمله ی آخرشو با خنده گفت.
ـ اِ ...حوری جون توروخدا این جوری نگین... از خونه تا اینجا همش به خودم بدو بیراه میگفتم که با این ریخت و قیافه اومدم... شما دیگه اذیتم نکنین
حوری جون لبخندش پر رنگ شد.
ـ حقم داری...اونقدر جیگر شدی که منِ پیرزن به هوس افتادم چه برسه یه پسرای مهمونی
دیگه سرخ شدم..
سرم رفت پایین..
لبمو به دندونگرفتم..
خدایا غلط کردم ا این ریخت و قیافه اومدم...
هنوز کسی منو ندیده این حرفارو میشنوم ..وای به حالم تا آخر شب
حوری جون دستشو گذاشت روی چونم و کشیدش بالا..
ـ خانوم خانوما...خوب خشگلی دردسر داره دیگه...حالا هم لازم نیست مثل لبو سرخ شی...خودم امشب حواسم بهت هست...ببین چیکار کردی که با دیدنت خونوادم رو فراموش کردم..
باخنده برگشت به طرف خانوادش و معرفیشون کرد..
اون پسره اسمش سام بود.پسر بزرگ حوری جون و دختره هم تینا بود.
romangram.com | @romangram_com