#سنگ_قلب_مغرور_پارت_311

سرشو بالا اوردو یه نگاه سریع بهم انداخت و دوباره سرشو برد پایین تا کتشو صاف کنه اما دوباره سریع سرشو بالا آورد و خیره نگاهم کرد... دهنش از تعجب باز مونده بود..

وا اینا خانوادتا عادت دارن اینطوری نگاه کنن.

رفتم جلوتر..

ـ حوری جون خوبید؟

حوری جون بنده خدا کم مونده بد چشماش از حدقه در بیاد..

ـ مهرا.! ....خودتی دختر؟

وا خدیا...

این چرا این مدلین؟ ا

وف یعنی یه لباس و یه آرایش اینقدر تغییرم داده که اینا این ریختی رفتار میکنن؟

با خنده گفتم:

ـ بله..پس توقع دارین کی باشه؟

از بهت دراومد..سریع دستمو گرفت و فشار داد توی گوشم گفت:

ـ وای دخترم..چه کردی...تو همینجوریش دلربا بودی.حالا با وجود این آرایش و لباس زیبا شدی مثله یه نگین که میدرخشه...امشب باید خیلی حواسم بهت باشه..واگرنه قول نمیدم سالم از این در بری بیرون...


romangram.com | @romangram_com