#سنگ_قلب_مغرور_پارت_310
صدای حوری جون رو شنیدمو برگشتم سمتش...
حوری جون همراه با یه آقای همسن و سال خودش و یه دختر و پسر جوون وارد شد.
به محض ورودشون نگاه پسره به من افتاد و همونجا موند..
دختر هم از ایستادن پسر سرشو به طرفم گرفت و اونم خیره بهم ایستاد...
از نگاهشون معذب شدم..
خیلی به بهم خیره بودن...
سرمو انداختم پایین .............
خدایا امشبو خودت بخیر بگذرون....
دوباره سرمو بالا اوردم...
پسره هنوز تو نخ من بود اما دختره از بهت دراومده بود...
حوری جون مشغول باز کردن دکمه های مانتوش بود...
رفتم جلوش..
ـ سلام..
romangram.com | @romangram_com