#سنگ_قلب_مغرور_پارت_309

آخ...

مگه میشه؟..........

چطوری ؟ .....

این خونه ی حسان فردادِ...

خونه ای که....

محکم چشمامو بستم... و دوباره یه نفس عمیق دیگه...

یه صلوات توی دلم فرستادم شروع به راه رفتن کردم...

قدمهامو تند برمیداشتم تا سریع برسم..

وارد سالن شدم..دفعه ی قبل از بس حالم خراب بود که اصلا متوجه ی خونه و دکوراسیونش نشدم..

کنار در ورودی یه خانم که بهش میخورد مستخدم باشه اومد جلو خوش آمدگویی کرد .

شال و کتم رو بهش دادم..

از توی آیینه ای که اونجا بود خودمو چک کردم....

پشتم به در ورودی بود..


romangram.com | @romangram_com