#سنگ_قلب_مغرور_پارت_313
خیلی بامزه بود.اون آقا هم همسر حوری جون آقای جهانگیری بود..
آقای جهانگیری و حوری جون جلوتر راه افتادن و منو تینا و سام پشت سرشون صدای سام باعث شد بهش نگاه کنم:
ـ شما باید همکار جدید مامان باشین. تا اونجایی که من یادم میاد خانم شادان وزهره خانم فقط خانم مهندسای شرکت بودند
لبخند زدم...
ـ بله. من تازه چند ماهه که استخدام شدم...
تینا لباس سبز زمردی که یقه ی یونانی داشت پوشیده بود و موهاشو به صورت درشت بافته بود..
اومد کنارمو گفت:
ـوای خوش به حال مامان که یه همچین همکار نایسی داره...بهش حسودیم شد..منم میخوام باهات دوست باشم..میشه؟
مثله خود حوری جون بود......گرم وصمیمی...
دستمو به طرفش گرفتم و گفتم:
ـ چرا که نشه..من که از خدامه...
اونم محکم دستمو محکم فشرد و یه "آخ جون" بلند گفت...
سام توی این مدت مدام چشمش بهم بود...
romangram.com | @romangram_com