#سنگ_قلب_مغرور_پارت_307
ـ آی..چته بی جنبه... شانس آوردی که لبات رژی نیست و اگره به خاطر گند زدن به آرایشم کشته بودمت..
ـوای مهرا...منِ دختر آب از لک و لوچم آویزون شده.خدا به داد اون پسرای بدبخت توی مهمونی برسه..
خندم گرفت...
راست میگفت خیلی تغییر کرده بودم...
خیلی یعنی خیـــــلــــی هــا....
مخصوصا با این لباس که دیگه اصلا منو نمی شناخت..
یه شال گیپور مشکی با یه کت مجلسی مشکی پوشیدم.
ساعت 7030از خونه اومدیم بیرون...
پروانه با آژانس رفت ومنم با ماشین سمت خونه ی حسان فرداد راه افتادم...
دم در خونش پر بود از ماشین های لوکس و گرونقیمت...
ماشینمو پارک کردم. تقریبا فاصله تا در خونش زیاد بود...
پیاده شدم اما دلم شور میزد...
نمی دونم چم شده...
romangram.com | @romangram_com