#سنگ_قلب_مغرور_پارت_306

ـ هوی کجار فتی؟ تو هپروتی؟

چشمامو باز کردم... نگاهم به صورتم توی آیینه افتاد.. یه لبخند روی لبهام مهمون بود..

ـ چرا خوب ولی این گردنبند فرق میکنه..یه چیز با ارزشه..نتونستن ازش بگذرم...

معلومه فرق داره..

معلومه با ارزشه...

زندگیه حسانِ..

از روی صندلی پا شدم . لباسمو با کمک پروانه پوشیدم.گردنبندو زیر پیراهنم جا دادم. البته زنجیرش دیده میشد و لی اینطوری بهتر بود...بعد از پوشیدن لباس به ناخونام لاک مشکی زدم...

پروانه مات و مبهوت منو نگاه میکرد..

ـ چیه؟ خیلی زشت شدم .این ریختی نگاه میکنی؟

ـ نه مهرا..چقدر هلو شدی دختر..بابا امشب پسر کوشون راه نندازی خوبه..

ـ واقعا؟ ...یعنی قبلا زشت بودم دیگه...باشه

ـ نه بابا ولی الان خیلی تغییر کردی..وای مهرا.......

سریع پرید بغلمو گونمو محکم بوسید


romangram.com | @romangram_com