#سنگ_قلب_مغرور_پارت_305

لبهام خیلی به چشم می اومدن اما خوب دیگه نمیشه کاریش کرد...

باید یه امشبو بی خیال همه چیز شم...

گوشواره های بزرگی که شکل یه قلب بزرگ بود و روشم یه نگین الماسی شکل بود رو گوشم کردم..

ـ راستی مهرا...هی میخوام یه سوال بپرسم. هی یادم میره..

همینطور که مشغول گوش کردن گوشواره هام بودم گفتم:

ـ بپرس

ـ این گردنبند و تازه خریدی؟ خیلی نازه..آخه قبلا هم چین چیزی نداشتی. اصلا اهل گردنبند انداختن نبودی اونم طلا... یادمه از طلا زیاد خوشت نمی اومد...

دستم که بالا برده بودم تا گوشوارمو ببندم توی هوا خشک شد...

نگاهمو از پروانه گرفتم و از توی آیینه به گردنبند توی گردنم چشم دوختم...

روی پوست تنم بدجوری برق میزد...

دستمو که توی هوا مونده بود آروم آوردم پایین و پلاک قلب شکل رو توی دستم گرفتم...

ناخودآگاه چشمام بسته شد...باز با یه حرف، یه سوال دلم بی جنبه بازی درآورد...

ذهنم بیشتر از همیشه فعال شد و خاطره رو به یاد اوردم..


romangram.com | @romangram_com