#سنگ_قلب_مغرور_پارت_303

صبح ساعت 9.30 از خواب بیدار شدم...بعد از تمیز کردن خونه که طرفای 1 تموم شد. زنگ زدم به پروانه تا بعد کارش بیاد اینجا کمکم کنه....ناهارم حوصله ی غذا درست کردن نداشتم طبق معمول همیشه زنگ زدم رستوران..

یک ساعتی طول کشید تا غذا بیاد و من بخورم...

طرفای دو و نیم بود که رفتم حموم...یه نیم ساعتی طول کشید.

با حوله ی حموم اومدم توی اتاق خواب که صدای زنگ درو شنیدم..احتمالا پروانه بود...

از چشمی نگاه کردم ...خود ش بود...

ـ چطوری دختر..؟

ـ اوف نگو... امروز پدرم اساسی در اومد..این سعیدی خیر ندیده مثل آتشفشان فوران کرده بود... بدجوری حسان فرداد آتیشش رده..

ـ دیگه همینه... به قول خودت حسان فرداده نه برگ چغندر..

ـ آره دیگه برمنکرش لعنت... تو چرا با حوله ای؟

ـ حموم بودم.. خوب خانوم برای موهام چه فکری داری..؟

ـ یه فکر توپ... اما جان مهرا .یه شربتی چیزی بده بخورم که هلاکم... فعلا وقت داریم.کی مهمونی شروع میشه؟

ـ طرفای هشت...تا اونجا یه ساعت راهِ..پس هفت باید آماده باشم. الانم ساعت 3. میتونی در عرض 4 ساعت امادم کنی؟

ـ اولا قرار نیست که همه کاراتو من انجام بدم.. فقط موهات با منه که اونم حله..


romangram.com | @romangram_com