#سنگ_قلب_مغرور_پارت_298
هم من هم پروانه میخ لباش شده بودیم...
رفتیم داخل مغازه...لباس رو گرفتم تا پرو کنم....
یه ذره سخت بود پوشیدنش اما خوب می ارزید...
به آیینه نگاه کردم...
خیلی ناز شده بودم ..
وای خیلی جیگر بود...
پروانه که برای بستن دکمه های پشت پیراهن اومده بود داخل اتاق مات مونده بود...
ـ وای دختر...میگم تو گونی هم بپوشی بهت میاد میگی چرت میگی... خوب ببین با این لباس دیگه کی به دخترای دیگه نگاه میکنه؟ کافیه همینطوری بری توی مهمونی ..حتی بدون آرایش...وای خدا من که دخترم اینجوری وادادم چه برسه به پسرای توی مهمونی...اوه..اوه حمید سعیدی رو بگو...اونشب دیوونه نشه خوبه؟
با حرفاش یه حس بدی بهم دست داد...
راست میگفت خیلی تو تنم قشنگ بود... در واقع زیادی قشنگ بود...
اونشبم مهمونی مختلطه...
تحمل نگاه های مردا رو ندارم..
ـ پروانه...راستش قشنگه اما نمی خرمش...زیادی تو دیده..
romangram.com | @romangram_com