#سنگ_قلب_مغرور_پارت_299
ـ گمشو...زر مفت نزن...اتفاقا باید بخریش...بابا یه شبِ...حیف ازش بگذری
یه کم آرومتر شدم اما هنوز همون حس بد رو داشتم...
لباسو با کمک پروانه در آوردم و رفتم بیرون...
با شنیدم قیمت لباس برق از سرم پرید..
خیلی گرون بود..
اما این پروانه ی خل و چل حتی مهلت اعتراض به من نداد.
سریع کیفمو از دستم قاپید و حساب کرد..
با غر غر از مغازه اومدیم بیرون
ـ بمیری دختر...مثل وحشیا رفتار میکنی...آخه این لباس اونقدر ارزش نداشت
ـ برو بابا...حالا یه ذره گرون بود..خوبه حسابت تا خرخره پره......گدا...
ـ اوف کی حریف تو میشه؟
ـ پس اگه میدونی خواهشا خفه...
با هم رفتیم سمت کیف و کفش فروشی..
romangram.com | @romangram_com