#سنگ_قلب_مغرور_پارت_297

درسته دلم به مهمونی رفتن نبود اما خوب مجبور بودم...

باید نشون بدم که مثلا هیچ اتفاقی نیافتاده...

از یه طرفم میخواستم تک باشم..

نمیدونم یه حسی درونم مدام میگفت: باید بهترین اون شب باشی...

هر دوتامون جلوی ویترین یه مغازه ایستادیم...

چشم هر دوتامون نزدیک بود بیافته کف رمین...

یه لباس خیلی خوشگل وسط ویترین خودنمایی میکرد...

لباس بلندی که تقریبا از سه وجب پایین تر از کمرگشاد میشد و پشتش هم دنباله دار میشد... زمینه ی لباس کرم رنگ بود که روی اون با پارچه ی مشکی حریر مانندی که گلهای گیپوری درشتی به صورت دسته ای داشت ،پوشونده شده بود...

لباس دکلته بود.

اما حریر گیپوریش بالاتنه رو میپوشوند و به صورت یقه سه سانتی زیر گلو میومد...

آستیناشم حلقه ای بودند.

پشتش هم به اندازه ی بیست سانت از گردن به پایین چاک خورده بود...

یه ذره بالا تنش معذبم میکرد ولی واقعا لباش شیک و بی نقصی بود.


romangram.com | @romangram_com