#سنگ_قلب_مغرور_پارت_296

ـ هِه..همچین گفتی من فکر کردم چی شده؟ کاری نکرده بنده خدا...

سرمو با تعجب سمتش برگردوندم و گفتم: پروانه!!!!!!!!!

ـ زهره مار ...اصلا ولش...ببینم واسه مراسم میخوای چیکار کنی؟ لباس میخری یا قبلیاتو می پوشی؟

ـ نه بابا...اونا واسه این مهمونی خوب نیس... یعنی همکارام اینقدر تعریف کردن که فک کنم باید از سر تا پامو نو کنم..

ـ خوب چه اشکالی داره..خسیس بازی درنیار...تازه واقعا برای مهمونی حسان فرداد باید شیک بود....کم کسی نیست...چقدر دلم میخواست منم باشم...بمیری مهرا که همهی اتفاقات خوب واسه توی نکبت می افته...

خندیدم.

ـ حسود نبودی پروانه خانم...اشکال نداره خدا رو چه دیدی شاید دفعه ی بعدی تو هم توش بودی؟

ـ هِی بابا....خدا از دهنت بشنوه...حالا سریع گازشو بگیر که میخوام یه جیگر بفرستم توی مهمونی حسان فرداد....

جلوی یه پاساژ شیک وایستادیم....

خداییی جنساش حرف نداشت...

تک بودن..ولی خوب قیمتاشونم خیلی بالا بود ولی ارزش داشت...

با پروانه توی پاساژ میگشتیم...

دنبال یه چیز تک بود...


romangram.com | @romangram_com