#سنگ_قلب_مغرور_پارت_295

یه لبخند م روی لباش بود...

اصلا خوشم نیومد...

تا خواستم نگاهمو ازش بگیرم یه چشمک زد و سریع سوار ماشینش شد...

اّه..خاک بر او ذات خرابت کنن.....

با پروانه سریع سوار شدیم..گازشو گرفتم از اول خیابون زد بیرون...

ـ پروانه...این رییستونم همچین درست نیستا...

ـ خسته نباشید...من با دیوار بودم دیگه میگفتم زنبازه و عوضی

ـ نه ولی خدایی فکر نمی کردم تا این حد باشه؟

ـ مگه چی شده؟ شماره داد؟

محکم زدم به بازوش و گفتم:

ـ گمشو...کثافت..

ـ خوب پس چیکار کرد؟

ـ هیچی فقط کم مونده بود منو درسته قورت بده...موقع رفتنم بهم یه چشمک زد...عوضی


romangram.com | @romangram_com