#سنگ_قلب_مغرور_پارت_288
نگاهم به ساعت دیواری اتاق اقتاد... پشمام از حدقه داشت میزد بیرون....1.30 ظهر بود!
یه تک سورفه(درسته ؟) زدم و گفتم:
ـ نه بابا...نرفتم... یعنی رفتم ولی چیزی نظرمو جلب نکرد...گفتم که من فیکس یه روز لازمم...یه ذره سخت میپسندم...
خاک تو اون سرت مهرا...دروغ که حناق نیست تو گلوت گیر کنه ...شماره هم نمیندازه پس هر چی میخوای بلغور کن...
ـ خوب اشکال نداره...من و حوری جون سه به بعد مرخصی گرفتیم...میتونی با ما بیای خرید...ماهم کمکت می کنیم..خوبه؟
وای....حالا چیکار کنم؟...
من اصلا دلم نمیخواد مهمونی برم؟ .....
بدتر از اون دلم نمیخواد با کسی که زیاد باهاش جور نیستم برم خرید....
ای خدا.....بمیری ایشالله حسان فرداد...
ـ زهره جان..اگه ناراحت نمیشی میشه من نیام...یعنی چیزه میترسم شمارو هم از خریدتون بندازم...
زهره خندیدو گفت:
ـ باشه هر جور راحتی...فقط بهت بگم اگه خوشگلتر از من بشی کشتمت..فهمیدی؟
باخنده گفتم: باشه
romangram.com | @romangram_com