#سنگ_قلب_مغرور_پارت_287

ـالو ...بله..

ـ الو..دختره ی مارمولک...چطوری امروز رو پیچوندی هان؟ بابا تنها تنها میری خرید...؟

صدای زهره بود که یه بند گازشو گرفته بود داشت میرفت.

ـ بابا زهره خانم. وایسا ببینم. چی میگی واسه ی خودت؟

ـ از مرخصی امروزت میگم...دختر کی این فردادو دیدی که ازش مرخصی گرفتی؟

وای ..حالا چی جواب بدم؟.....

ای خدا بگم چی کارت کنه حسان که با زورگوییت منه بدبختو میندازی تو هچل....

ـ الو..کجای مهرا؟

ـ اینجام بابا...چیزه..آها...همون دیشب دیگه...بعد از رفتن شما...البته نگفتم واسه ی خرید..بهانه آوردم که حالم زیاد خوب نیست...باور نکرد ولی با بدبختی پیچندمش...

خدایا ببخش که دارم مثله نقل و نبات دروغ میگم...

ـ خوش بحالت دختر...ببینم پس معلومه از صبح رفتی بازار...حالا تونستی چیزی بخری؟

ها؟ از صبح؟

مگه الان ساعت چنده؟


romangram.com | @romangram_com