#سنگ_قلب_مغرور_پارت_286

حرفاش راست بود...

منو مشناخت...

درسته الان دستم براش رو شد...

درسته فهمید یه مرگیم هست اما تا نخوام..

تا خودم بهش نگم هیچ وقت ازم نمی پرسه..

مرخصی مهرا رو به امید خبر دادم...و سعی کردم که دیگه تا دیدن دوبارش بهش فکر نکنم...

"مهرا"

صبح با زنگ پروانه از خواب بیدار شدم ولی سرم داشت منفجر میشد...

به محض قطع کردن دوباره خوابیدم....

امروز رو مثلا مرخصی داشتم....

خوب بود. شاید با موندن توی خونه و نرفتن به شرکت بتونم تمام قضایای دیشبو شوت کنم به دورترین نقطه ی ذهنم..

دوباره با صدای زنگ گوشیم بلند شدم...اینبار کاملا از خواب بیدار شدم.

دیگه سردرد نداشتم...سریع گوشی رو برداشتم


romangram.com | @romangram_com