#سنگ_قلب_مغرور_پارت_285

همیشه از تیکه انداختن متنفر بودم و مظاهر هم خوب اینو میدونست...

ـ نمیخوای که اول صبحی با مزه پرونیات اعصاب خرابِ منو خرابتر کنی....؟

مظاهر جلو اومدو دستشو گذاشت روی شونم و خیره شد توی چشمام و گفت:

ـ نه... مزه نپروندم...حقیقتو گفتم....درضمن یادم نمیاد که اعصابت قبلا خراب بوده باشه که الان خرابترش کرده باشم...چته؟ این روزا زیاد مثه همیشه نیستی..

آره راست میگفت..

این روزا عوض شده بودم...و

خوب مبدونستم چه مرگمه...

جدی شدم و به سمت ساختمون حرکت کردم...صدای مظاهر از پشت سرم اومد...

ـ شاید به قول خودت توی سیاهی غرق شده باشی اما یه خصلت خوب و سفید داری....اهل دروغ و پیچوندن نیستی... چیزی رو نخوای بگی..سکوت میکنی...حاضری دستت رو شه ولی تن به دروغ گفتن نمیدی..

کنارم اومد...ن

گاش نکردم..

به راهم ادامه دادم...در سکوت...

اونم ساکت شد....


romangram.com | @romangram_com