#سنگ_قلب_مغرور_پارت_284
چه خوش باشد از این غم خانه رستن
نفس عمیقی کشیدم....نفسی پر از حسرت...پر از بغض کهنه...پر از خستگی....
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
ماشین رو توی پارکینگ خونه گذاشتم...
شب وشبگردیهامو با یه لیوان مشروب به پایان رسوندم..
فردا صبح با مظاهر به شرکت رسیدیم.....
نگاهی به پارکینگ انداختم. ماشینش رو ندیدم معلوم بود که نیومده...
خوبه اینجوری بهتره....
ـ حسان داداش واسه جشن فردا شب همه چیز حله؟
ـ آره نگران نباش...
ـ نگران نیستم..تو کارت مثله خودت بی عیبو تکه ....
برگشتم طرفش...
romangram.com | @romangram_com