#سنگ_قلب_مغرور_پارت_282

سقف لامبورگینی مشکیمو باز کردم و با سرعت روندم...

میخواستم شلاق باد روی صورت حس کنم...

میخواستم سرمای این باد صورتمو بی حس کنه....

ظبط ماشینو روشن کردم و ماشینو انداختم توی یکی از خلوت ترین اتوبانهای تهران...

با صدای خواننده خودمو به راهی که تهش معلوم نیست سپردم...

چه دردیست در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

مثل من...14 ساله از درون تنهام...14 ساله با همه هستم و بازم تنهام..

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود آرام شکستن

14 ساله که ذره های خرد شدنمو جمع میکنم و کنار هم میذارم.... برای همه ی ادمهای اطرافم مثل کوه محکمم ام برای خودم...

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن


romangram.com | @romangram_com