#سنگ_قلب_مغرور_پارت_281
گریه کن، گریه قشنگه
دست بردمو ظبطو خاموش کردم...
اگه ادامه میدادم حتما به خونه نرسیده بلایی سرم میومد...
تا خونه توی سکوت رانندگی کردم...
به محض رسیدن خودمو انداختم توی حموم...بدجور بهش نیاز داشتم...........
"حسان"
قبل رفتن چند دقیقه خوب نگاهش کردم..
انگار نه انگار که الان بهم تیکه انداخت...
بی تفاوت بهش نگاه کردم...
انگار میخواستم برای آخرین بار ببینمش.
با تمام قدرت پام روی پدال گاز فشار دادم...
امشب اتفاقایی افتاده بود که برام سنگین بودن .....
باید یه ذره هوا به سرم بخوره......
romangram.com | @romangram_com