#سنگ_قلب_مغرور_پارت_275
ـ چیزی نیست خانومی...یه کم افت فشار داشتی ...همین...
ـ میدونین کی منو...
با صدای باز شدن در و وارد شدن حسان جملم رو نیمه رها کردم...چون جوابمو گرفتم...
پس اون منو آورده بود...
چشمامو بستم...
آره...حالا یادم اومد...خودم صداش زدم...
اّه...لعنتی...الان چه فکری میکنه...
حتما میگه دختره معلوم نیست چشه که راه براه توی بغل من غش میکنه...
خدا لعنتت کنه مهرا...الهی بمیری که باعث و بانیه تمام بدبختیایی
ـ اگه حالت بهتر شده. سوویچ ماشین رو کنار میزتخت گذاشتم برو خونه... اگرم نمی تونی بهتره ماشینو توی پارکینگ درمانگاه بزاری با آژانس بری... لازمم نیست فردا بیای شرکت..
هیچی نداشتم بگم...
خفه خون گرفتم....
لحنش یه ذره یه کوچولو هم گرم نبود...سردِسرد....
romangram.com | @romangram_com