#سنگ_قلب_مغرور_پارت_274
پس باید هنوز درونم زندونی بمونه...
به پرستار خبر دادم..
پرستار رفت ومن بیرون کنار اتاق روی صندلی نشستم....
"مهرا"
چشمام سنگین بودن. نمیتونستم بازشون کنم...تکون خفیفی خوردم....
احساس کردم دستم اسیرهِ.....
اما اصلا توان نداشتم که پلکامو از هم باز کنم و نگاه کنم....
فقط صدای دور شدن قدم های کسی رو شنیدم و بسته شدن در....
بی هوا نفس عمیقی روبه ریه هام فرستادم که پر بود از اون بوی سرد و خواستنی....
اما نه امکان نداره.....
با زحمت تونستم چشمامو باز کنم....پرستاری داشت سرمو از دستم درمیاورد....
بروم لبخند زد
ـ من کجام؟...چم شده؟
romangram.com | @romangram_com