#سنگ_قلب_مغرور_پارت_273

سرانگشتاشو با تمام وجود بوسه زدم...

تک به تک...

با آرمش...

با لذت...

چند دقیقه توی همون حالت بودم که تکون خفیفی خورد...

آروم دستامو از دستاش جدا کردم

بلد شدم...

سرمش تقریبا تموم شده بود...

رفتم به پرستار خبر بدم تا سرم رو از دستش دربیاره...

به محض بستن در اتاقش.. دوباره شدم همون حسان قبل....

هر چیزی رو که امشب اتفاق افتاد باید پشت همین در میموند....تموم میشد...

اون از این حسهای مبهم من خبر نداره....

حتی خودمم هنوز این حس شیرین و ناشناخته رو باور ندارم...


romangram.com | @romangram_com