#سنگ_قلب_مغرور_پارت_271
تک تک انگشتاش رو با تمام وجود لمس کردم...
نگاهم به صورتش رفت...
مقنعه سرش بود اما موهاش از زیر مقنعه بیرن ریخته بود بیرون....
روش خم شدم و مقنعه رو از سرش درآوردم..
گیره ی موش رو رو از سرش بازکردم.بعد مقنعه رو آزاد روی سرش انداختم...
موهاشو جمع کردم و همه رو زیر مقنعه جا دادم.....
چشمم به زیر گلوش ثابت موند....
نمی دونم چرا ولی دوست داشتم ببینم گردنبندم گردنش هست یا نه....
دستامو آروم سمت یقه ی مانتوش بردم.
اولین دکمه رو که باز کردم برق زنجیر یه لبخند روی لبام آورد....
زنجیرو کشیدم بیرون و نگاهش کردم...
چقدر دلم براش تنگ شده بود....
دوباره به صورت مهرا که حالا معصومتر از قبل بود نگاه کردم..
romangram.com | @romangram_com