#سنگ_قلب_مغرور_پارت_268
حالا توی آغوش من بود و داشت با تعجب به من نگاه میکرد....
دوتا از انگشتای دستش که رو سینم بود از لای پیراهنم رد شده بود روی سینم قرار گرفت..
اما اون متوجه نشده بود....
پوست سر انگشتاش سینمو سوزوند....
میخ نگاه شدم...
چقدر محتاج این نگاه بودم...
ناخودآگاه فشار دستامو دور بازوش بیشتر کردم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم....
لبهاش که از خشکی بهم چسبیده بود رو باز کرد و من نگاهم به سمت لبهاش کشیده شد.... تمام وجودم پر شد از طعم لبهاش که اونشب چشیده بودم...
چقدر خوشمزه بود.....
همه چیز این دختر برای من خواستنی بود....
برق نگاهش...
ناز نگاهش...
لبخند روی لبهاش...
romangram.com | @romangram_com