#سنگ_قلب_مغرور_پارت_267
صدای آرومش خواستنی ترش میکرد.....
توی دلم یه لبخند بزرگ مهمون بود...
اما صورتم همون حالت سرد و ی روح رو داشت....
رفتم نزدیکش..خیلی نزدیک......
درست روبروش ایستادم..
تا خواستم چیزی بگم که نگام به پشت سرش افتاد.
یه موتور سوار که انگار برای ما کمین کرده بود. سریع موتور روشن کرد و با سرعت به طرف ما اومد...
مغزم فرمان داد که با تمام توانم مهرا رو به آغوشم بکشمو ازش محافظت کنم....
سریع دستامو روی بازوهاش گذاشتمو به خودم چسبوندمش...
دستشو روی سینم گذاشت....
صدای ویراژ شدید موتور که از کنارمون رد شد رفت روی اعصابم...
با نگاهم دنبالش کردم تا بتونم پلاکش رو بخونم اما شب بود و تاریکی کوچه باعث شد موفق نشم...
به طرف مهرا برگشتم.
romangram.com | @romangram_com