#سنگ_قلب_مغرور_پارت_264
من موندم و اون....
دوست داشتم مثل قبلنا سر به سرش بزارم...ا
نگار دلم برای سرتق بازیاش ، زبون درازیاش تنگ شده بود...
اما اون بدون اینکه حتی سرشو بالا بگیره زیر لبی خداحافظی کرد و روشو برگردوند..
هنوز قدم اول رو برنداشته بود...
با این حرکتش حسابی منو بهم ریخت....
کلافه اما جدی گفتم:
ـ خوبه که هنوز روحیه ی شادتو داری....دلقک کوچولو...
دلقک کوچولو رو به عمد گفتم....
اصلا همه ی جمله از قصد بود...
میخواستم حرصی شدنشو ببینم....
اما نه....انگار صدامو نشنید..
بی تفاوت یه قدم دیگه برداشت....
romangram.com | @romangram_com