#سنگ_قلب_مغرور_پارت_263
من که رسما داشتم از حال میرفتم...
احساس میکردم هر آن ممکنه غش کنم...
تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که دستمو روی شونه ی حسان بزارمو صداش بزنم:
ـ حسان...........
دیگه چیزی نفهمیدم...
"حسان"
عصبی شدم. .....
حتی سرشو نمیگیره بالا تا لااقل صورتشو ببینم...
کلافه دستمو توی جیبم مشت میکنم...
چقدر دوست داشتم الان یکی بخوابونم زیر گوشش.....
با این کاراش قصد دیوونه کردن منو داره...
دوست داشتم تنها باشیم تا یه حال اساسی ازش بگیرم.....
بالاخره مظاهر و خانم ها راضی شدن از بحث سر این سرتق خانم دست بکشنو برن...
romangram.com | @romangram_com