#سنگ_قلب_مغرور_پارت_262

درواقع خودشو بیشتر بهم چسبوند...

و من از اینهمه نزدیکی سرشار از لذت شدم...

حس ناشناخته و عجیبی بود...

دلیلشو نمیدونستم اما لذت میبردم...

دلم میخواست تاصبح تو آغوشش بمونم...

.لبهام که زیاد از حد خشک شده بود رو باز کردم.

نگاهش از روی چشام پایین اومدو روی لبهام ثابت موند..

ـ آقای فرداد.مشکلی پیش اومده؟...

با صدای ساناز سریع خودشو ازم جدا کرد.اما فاصله نگرفت...

تقریبا جلوم ایستاده بود...

صداشو صا ف کردو خیلی جدی بهش گفت:

ـ نه...میتونید برید

و ساناز هم رفت..


romangram.com | @romangram_com