#سنگ_قلب_مغرور_پارت_261

از ترس و هیجان به نفس نفس افتاده بودم.....

جفت دستاش محکم روی بازوهام بود... دستای منم روی سینش .....

صورتشو سمتم برگردوند وخیره شد بهم....

توان هیچ کاری رو نداشتم...

فلج شده بودم...

احساس کردم تنها کاری که میتون بکنم اینکه تند تند نفس بکشم...

همین................

همینطور بهم خیره بودیم...

بی حرف...

بیصدا.....

باز هم میخواستیم با چشمامون حرف بزنیم...

حتی توی اون تاریکی کوچه برق چشماش رو میشد دید....

دستاش محکمتر روز بازوم قرار گرفت...


romangram.com | @romangram_com