#سنگ_قلب_مغرور_پارت_256
خدایا بخیر بگذرون...
ـ آقای حمیدی.نمیدونین واقعا یه اعجوبس... یعنی حرفای به ظاهر معمولیش هم به آدم انرژی میده.. مثلا الان سر لباس مهمونی و مرخصی برای خرید..... اوخ.....
چنان محکم با پام کوبوندم به پاش . بدبخت زهره اینبار از درد اشکش دراومد...
حقش بود... دختره ی دهن لق...
همین یه ذره آبرویی رو که داریم میخواد به باد بده....
ـ چیشد خانوم...حالتون خوبه.؟
زهره با صدای آقا مظاهر سرشو بالا آورد.در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:
ـ بله...خوبم
حوی جون دید اوضاع داره کم کم خراب میشه سریع رفت جلو و رو به اونها گفت:
ـ خوب دیگه.. با اجازتون ما رفع زحمت کنیم... شما هم دیرتون میشه.
آقای مظاهر هم تایید کردو از حوری جون و زهره و بعد از حسان خداحافظی کردو رفت...
حوری جونم با زهره بعد از خداحافظی با منو حسان رفتن....
ومن موندم و حسان.............
romangram.com | @romangram_com