#سنگ_قلب_مغرور_پارت_255

یک دستش توی جیب شلوارش بود و دست دیگش کیفش رو نگه داشته بود...

یه ابروشو بالا انداخته بود و با حالت متفکرانه ای داشت نگاه میکرد...

حوری جون با دیدن اونا سریع خودشو کنترل کردو در حالیکه صورتش از خنده زیاد سرخ شده بود گفت:

ـ نه دخترم... آخه حرفات شیرینه...به دل میشینه.. وقتی هم که با لبخند و لحن بامزت میگی که حسابی تو دل برو میشه...

با حرفاش آب شدم از خجالت...

سرمو انداختم پایین و لبمو به دندون گفتم...

روی نگاه کردن به حسان و آقا مظاهرو نداشتم...

ای خدا اینا از کجا پیداشون شد...

آقا مظاهر گفت:

ـ بله. درست میگین. مهرا خانوم اینقدر پر انرژی و شاد هستن که ناخودآگاه این انرژی رو به بقیه هم انتقال میدن... خوش بحال همکارای معمار که هر روز با وجود ایشون خستگی از تنشون در میره...

زهره هم پرید وسط حرفشون...

آخه یکی نیست بگه موضوع بهتر از من سراغ نداشتین وسط خیابون اونم 9 شب دربارش حرف بزنین...

وای اونم جلوی این خودپرست...


romangram.com | @romangram_com