#سنگ_قلب_مغرور_پارت_254

ـ ای بابا.. مگه من چی گفتم.... بابا خوب منم آرزو دارم دیگه...

بالاخره از یه جا باید شوهر گیر بیارم دیگه... بس کنید ..

رسما دو تاشون کف خیابون پهن شدند....

زهره که قشنگ هم گریه میکرد هم می خندید.

حوری جون هم دستشو گذاشته بود روی صندوق عقب ماشینمو خم شده بود میخندید...

خوب شوخی کرده بودم .ولی شوخیم هم در این حد نبود که اینا اینجوری ریسه برن...

ـ مهرا خانوم به ماهم بگین تا یه دل سیر بخندیم..خستگی مون در بره...

صدای آقای حمیدی بود که توش خنده رو میشد حس کرد..

همینطور که بر میگشتم گفتم:

ـ نمیدونم . واقعا به این نتیجه رسیدم که دلقکم . هر چی که میگم با....

دیگه لال شدم..

لالِ لال...

حسان کنار مظاهر ایستاده بود.


romangram.com | @romangram_com