#سنگ_قلب_مغرور_پارت_253
حوری جون با خانواده و منو زهره تنها دعوت شدیم...
کارت های جالبی بود... طرحاشون تک بود... مطمئنم طراحیش کار خودش بود...
بالاخره کارا تموم شد. با زهره و حوری جون از شرکت اومدیم بیرون...
ـ مهرا..باید فردا یه دو سه ساعتی مرخصی بگیریم بریم خرید لباس...
حوری جون حرف زهره رو تایید کرد...
ـ آره... باید یه لباس شیک بگیریم... نمیشه هر لباسی رو پوشید... احتمالا غیر از کارمندای شرکت ، مهمون های دیگه ای هم هستند. حتی ممکنه از شرکت های رقیبش هم دعوت کرده باشه....
ـ پس اگه اینجوریه زهره جون..حوری جون... می تونید در عرض سه ساعت مرخصی لباس بگیرین؟ والا من یه نفر یه روز کامل مرخصی لازمم...
حوری جون خندیدو گفت:
ـ ای شیطون. تو گونی هم بپوشی تکی....
ـ اِ...دست شما درد نکنه حوری جون... واقعا که.. مگه چند تا فرصت اینطوری گیر یه دختر میاد... بالاخره باید یه جوری شوهر پیدا کنم دیگه...
با این حرفم هر دوتا شون زدن زیر خنده... حالا نخند؛ کی بخند...
ای بابا حرفم همچین خنده دارم نبودا...
قیافه ی حوری جون سرخ شده بود... زهره هم اشکش در اومده بود...
romangram.com | @romangram_com