#سنگ_قلب_مغرور_پارت_250

ـ پس چی دختر جون....کم کسی نیست... بهترین معمار ایران با وضع عالی توپ و یه شرکت اسم و رسم دار معروف باید مهمونیاش در حد خودشو شرکتش باشه...

خانم شادان که تا الان داشت به حرفای ما گوش میداد. گفت:

ـ آره حوری جون... ولی ایکاش یه ذره هم به عقیده ی کارمنداش اهمییت میداد...

من با حالت تعجب گفتم:

ـ یعنی چی؟

حوری جون با لبخند ملیحی که روی لب داشت گفت:

ـ خانم شادان سخت نگیرید... آقای فرداد جوون هستند و طرز فکرشون هم طبعا باید مثه جوونای الان باشه... البته فرهنگ خانوادگی هم درش دخیله....

بهر حال هرکسی مختاره عقاید و نظر خودشو داشته باشه... ایشون صاحب مهمونی هستن پس طبیعیه که مهمونی به نظر و عقیده ی ایشون باشه..

به محض تموم شدن حرفای حوری جون خانم شادان با حالت قهر پا شد و رفت...

من که هاج واج مونده بودم وسطشون...

از حرفاشون سر در نمی آوردم...مگه چطور مهمونیه...؟

زهره رو به حوری جون گفت:

ـ البته بنده خدا حق داره.... خوب آدم خیلی معتقدیه....سخته بخواد توی این جور مراسم شرکت کنه..


romangram.com | @romangram_com