#سنگ_قلب_مغرور_پارت_226
"حسان"
الان ده روزه که رفته....
ده روز از اون شب گذشته....
شبی که هر دو با ارزشترین چیزهای زندگیمونو از دست دادیم....
ده روزه که مثل دیوونه های زنجیری خودمو به درودیوار میزنم...
نمیدونم چم شده....
فقط اینو میدونم از نبودنش اینطور شدم... نبودنش این بلارو سرم آورده....
دو،سه روز اول خودمو توی خونه حبس کردم... تمام نگاهم و حواسم روی تخت خوابم بود... تخت خوابی که توش بهترین لذت زندگیم رو تجربه کردم...
ملافه ی بالشت زیر سرش هنوز هم عطر موهاشو داره...
هرشب سرمو روی اون میذارم تا با بوی موهاش به حروم شدن خوابم پایان بدم...
مظاهر دو سه روز اول خواست بهم نزدیک شه اما من از همه ، حتی خودم هم فراری بودم...
از اون روز سعی کردم فراموش کنم....
romangram.com | @romangram_com