#سنگ_قلب_مغرور_پارت_225

ـ سمیه راست میگه ولی اگه تا شب نمی تونی .میخوای بریم وی اتاق و....

با صدای جیغ زنعمو . حرف عمو نصفه موند...

زنعمو بلند شد ما هم با اون بلند شدیم...

افتاد دنبال من و عمو.. مدام داد میزد..

ـ اگه دستم بهتون نرسه... نادر به خدا مو رو سرت نمی مونه... بی حیا... مهرا دختره ی چشم سفید.. بهت نشون میدم وایسا ببینم...

منو و عمو که همونجور میدویدیم دور حوض از خنده غش کرده بودیم...

قیافه ی زنعمو واقعا خنده دار شده بود...

بالاخره بعد از ده دقیقه دویی که توی حیاط داشتیم زنعمو رضایت داد ولمون کنه.

البته با خط و نشونایی که برای عموی بیچاره کشیده بود...

منم رفتم کم کم وسایلامو آماده کنم...

بعد از ظهر راه افتادم سمت تهران...

تهرانی که با ارزشترین چیز زندگیمو درش از دست دادم.




romangram.com | @romangram_com