#سنگ_قلب_مغرور_پارت_227

همون چیزی که مهرا ازم خواسته بود...

همون چیزی که برای هر دومون لازمِ....

فراموشی....

شاید بهترین کار باشه...

مظاهر توی این ده روز مدام پاپیم میشد تا قضیه صیغه رو بفهمه اما من یک کلمه هم بروز ندادم...

این یه راز بود بین من و مهرا....

آخ...... دختر با من چه کردی؟....

با منِ داغون و بی احساس چیکار کردی که این طور از نبودنت قلبم توی سینم داره بالا و پایین میپره.....

چیکار کردی که فقط چشمات توان آروم کردن دل رسوام رو داره....

من عشق رو قبول ندارم....

دوست داشتن رو قبول ندارم....

قبول ندارم که عاشقت شدم..

اینکه دوستت دارم...


romangram.com | @romangram_com