#سلطنت_اغواگران_پارت_99
-خوب... فکر نکنم تو کل عمرم، کسی غیر از تو پیدا بشه که بهم بگه شبیه کولیهام...
بحث را عوض کردم و در حالی که شانهبهشانهی یکدیگر، در امتداد دیوار جلو میرفتیم و از چند متری خانههای نزدیک به دیوار عبور میکردیم، گفتم:
-میخوای تو جشن شرکت کنی؟
ریچارد به گونهای نگاهم کرد که انگار شوخی زنندهای کردهام:
-آره حتما... میخوام برم وسط با شارلا برقصم... نظرت چیه؟
سپس به من که ابرو هایم را از خشم نهفته ریچارد تاب میدادم، نگاه کرد و گفت:
-چطوری میتونی این قدر آروم باشی ادموند؟ من دارم دیوونه میشم...
شانهای بالا انداختم:
-انتظار داری یکی رو به قصد کشت بزنم و به زمین و زمان فحش بدم؟ چه فایدهای داره؟ هر اتفاقی که قراره بیفته، میفته و ماهم نمیتونیم جلوش رو بگیریم...
ریچارد دستش را روی پیشانیاش گذاشت. تقریبا به دروازهی ورودی رسیده بودیم.
-واقعا نمیتونم درکت کنم... شاید شاه پدر واقعی من نباشه یا مادرم یه اغواگر باشه! ... دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار...
نفسم را به بیرون فوت کردم و در حالی که به دروازه اشاره میکردم، گفتم:
-نمیخوای بری تو؟ چند دقیقهست که نگهبانا دروازه رو باز گذاشتن...
و همینطور بود. ریچارد باپریشانی چرخید تا برود، دوباره رو به من کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com