#سلطنت_اغواگران_پارت_98

-البته که باورم میشه... خیلی راحت... اون یه زیبایی عجیبی داره و ما این وسط واقعا کور بودیم که نفهمیدیم...

ریچارد عاقل‌اندرسفیهانه نگاهم کرد و در حالی که زیر ل**ب غرولند می‌کرد، به سمت دیوار چرخید. نور مشعلی خیره‌کننده، باعث شد هم من و هم ریچارد، دست‌هایمان را روی چشمانمان سایبان و به منبع نور نگاه کنیم. نور از بالا، محوطه پایین دیوار را روشن کرده بود. نگهبانی فریاد کشید:

-هی شما دو تا! اینجا چی کار می‌کنین؟

ریچارد متقابلا فریاد کشید:

-معذرت می‌خوام ولی نمی‌دونستم برای قدم زدن تو ملک پدریم، باید از شما اجازه می‌گرفتم!

نگهبان کمی به جلو خم شد و گفت:

-داری چه اراجیفی...

نور مشعل برای لحظه‌ای، تکان محسوسی خورد و در پس آن، نگهبان که به نظر می‌آمد ریچارد را شناخته باشد، همراه با مشعل ناپدید شد.

-جواب قاطعانه ای بود...

ریچارد غر زد:

-این نگهبانه همیشه من رو با مهترها اشتباه می‌گیره...

پوزخند زدم و گفتم:

-حق داره... تو بیش تر شبیه کولی‌های مهاجری...

و به لباس‌های پاره شده و گل‌آلودش اشاره کردم. ریچارد، در حالی که شنل نشان داری که زیر بغل زده بود تا کسی با دیدن نشانش، پی به هویتش نبرد را با وجود چروک‌های بیشمارش، دور گردن می‌بست گفت:


romangram.com | @romangram_com