#سلطنت_اغواگران_پارت_100
-نمیدونم کسی که شارلا دنبالشه، کدوم یکی از ماست... ولی شارلا گفت که هر دو تامون دورگهایم... این یعنی این که اگه تو اون شاهزاده باشی، شاه و ملکه پدر و مادر واقعی من نیستن... شاید هیچوقت نتونم پیداشون کنم...
او آه کشید و گفت:
-اگه واقعاً یکی از ما بچهی مارتا و ایان باشه و تاجگذاری کنه، دیگه نمیتونیم هم دیگه رو ببینیم...
ریچارد لگدی حوالهی دیوار کرد و خشمگینانه دور شد. شاید به خاطر پی بردن به دلیلِ اصلیِ بودن شارلا و شاید هم به خاطر خنثی بودن من بود. ترجیح میدادم به چیزی فکر نکنم. فکر کردن، تنها موجب میشد تا واقعیتهای تلخ را درک کنم و سردرگم شوم. به جای آن، فکرم را به خانه و اتاقم معطوف کردم. با تصور گرمای خوشایند خانه و احتمال حضور برادرم، لبخند زدم. نمیخواستم به خونی نبودن رابطهام با دومینیک، فکر کنم. مهم این بود که او برادرم بود. تمام هجده سال عمرم، مراقبم بود و شاید، به خاطر من بود که با وجود رد شدن از سی سالگی، هنوز به فکر تشکیل خانواده نیفتاده بود.
در مسیرهای سنگفرش شده که پیش میرفتم، میتوانستم صدای خندهها، گریهها، جیغ زدنها و داد و فریادها را از درون خانهها بشنوم اما آنقدر حواسم، روی سریعتر حرکت کردن متمرکز بود که توجه نمیکردم که صدا، از کجا میآید و حتی منبعش چیست. خیلی طول نکشید تا فریادی دسته جمعی از پشت سرم، غافلگیرم کند. فریادها، عربده زدنها و جیغهای گوشخراش، آنقدر قوی بودند که بتوانند افکارم را از هم بپاشند و باعث شوند با بهت، روی پاشنه پا بچرخم.
دیگر افراد حاضر در خیابان نیز، انگار صدا را شنیده بودند. رهگذران و گاریچیها، به یکباره ایستادند و با احساس خطر، سکوت کردند. صدا به قدری بلند و ترسناک بود که مردم به سرعت متفرق شدند و خیلی زود، مسیر منتهی به میدان ویکتوریا که شبها، همیشه چراغانی و محل ازدحام کاسبان و نمایشدهندهها بود، شلوغ شد و همه، به سوی خانه هایشان شتافتند. اولین فکری که به ذهنم رسید، آغاز یک شورش علیه پادشاه بود. مردم به خوبی میدانستند که چنین اتفاقاتی به ضررشان است و تنها راه حفظ جانشان، برای در امان ماندن از سیل اتفاقاتِ «اوضاع به هم ریز» این است که در خانههاشان پناه بگیرند و آرزو کنند تا جان خود و خانوادهشان در امان باشد.
قصر در تاریکی هوا، همچون چلچراغ میدرخشید. از آن فاصله، به خوبی میتوانستم نگهبانان روی دیوار و مستقر در برجکها را ببینم که بیوقفه، اینسو و آنسو میرفتند و مشعلها با ناآرامی و بدون نظم، در دیوار حرکت میکردند. خیلی طول نکشید تا خیابانها، از مردمی پر شود که وحشتزده و هراسان، به دنبال راهی ایمن و بدون مزاحمت سربازان مزدوری بگردند که همیشه از چنین اوضاع آشفتهای، برای آسیب زدن به مردم و اموالشان استفاده میکردند.
هر چند میدانستم اگر دومینیک در خانه باشد، به سرعت راهی قصر میشود و اگر در قصر باشد، یکی از سربازانش را مسئول به سلامت رساندن من به خانه میکند؛ اما نمیتوانستم مثل بقیه، راهی خانه شده و یکجا قایم شوم تا اوضاع آرام شود. باید هر چه زودتر خودم را به قصر میرساندم تا اگر به راستی کودتایی در کار باشد، به ریچارد برای فرار کمک کنم.
راهم را که از میان جمعیت باز میکردم، با بیشترین سرعتی که جمعیت تُنُک شده اجازه میدادند، حرکت میکردم تا هر چه زودتر به قصر برسم. صدای جیغها، از قسمت جنوبی قصر شنیده میشد و امیدوار بودم منبع این صدا، جشن معارفه شاهدخت آلبا(یا همان شارلا) بوده و ریچارد برخلاف تصورم، در مسیر اتاقش نباشد. ریچارد بهتر از هر کس دیگری از مسیرهای مخفی و راهروهای زیرین قصر خبر داشت، تمام قسمتهای قصر را به خوبی میشناخت و شانسش برای فرار از آشوبکنندهها زیاد بود.
با رسیدنم به دیوار، تمام امیدم برای ورود به قصر از بین رفت. دروازده بسته شده بود و نگهبانی در آن حوالی دیده نمیشد. مصمم بودم وارد قصر شوم. بنابراین بعد از چند دقیقه قدم زدن در برابر دروازه و چنگ زدن موهایم، به یاد مسیر فاضلاب قصر افتادم.
لولهای فلزی که از گودالی صد فوتی کشیده میشد و مسیری همیشه باز داشت. قصر را در کوتاهترین زمان ممکن دور زدم و در حالی که در تاریکی، تنها صدای تاپتاپ قدمهایم روی زمین گلی و خالی از برف شنیده میشد، در مسیری که حدس میزدم به حفرهای نیمدایرهای و محل خروج لوله منتهی میشود، دویدم. نفسنفس میزدم و با وجود تاریکی، نمیتوانستم خروج بخار از دهانم را ببینم. نایی برای ادامه نداشتم و کمکم چشمانم در سرما به سوزش افتاده و صورتم بیحس شده بود که حفره را در روشنایی آن سوی دیوار، تشخیص دادم.
پیش رفتم و زانو زدم. لوله نیمی در زمین بود و صدای عبور آب را میشد شنید. دستم را روی دیوار ناصاف کشیدم و سرم را به چپ خم کردم تا بتوانم سوی دیگر دیوار را ببینم. نردهها طبق معمول باز بودند و این موجب خوشحالیام شد. نایستادم تا حتی لبخند بزنم. روی زمین نیمخیز شدم و خودم را از مسیر آزاد بالای لوله، به ارتفاع دو فوت (شصت سانتیمتر) جلو کشیدم. با عبور سرم، نگاهی به اطراف انداختم. آنجا به رختشورخانه نزدیک بود و هیچکس، برای حفاظت از رخت چرکهای اهالی قصر نگهبان نمیگذاشت.
خودم را از حفره به درون محوطه قصر کشیدم و زانو زدم. از جا بلند شدم و در مسیری که حدس میزدم به مسیر هاله نورانی راه داشته باشد، حرکت کردم. کشیده شدن لباسم روی زمین پر از سنگ، قسمتی از پیراهنم را پاره کرده بود و کشیده شدن سنگی روی شکمم، هنوز دردناک مینمود. سرعتم را بیشتر کردم و از پلههای منتهی به رختشورخانه بالا رفتم. از کنار لگنها و زنانی که باوحشت گوشهای از رختشورخانه پر از بخار کز کرده بودند، گذشتم و نگاهی اجمالی به اطراف انداختم. شک داشتم هیچ یک از آن زنها، بدانند چه اتفاقی در شرف وقوع است.
بنابراین از رختشورخانه پر از رنگ روشن با دیوار گچی بیرون آمدم و خودم را در محوطهی کوچک میان جناح اول و سوم دیدم. از کنار فوارهی یخ زده و زمین پر از سنگریزه که باعث میشدند پایم درشان فرو رود، گذشتم و به سرعت در ظلمت میان دو جناح، از پنج پلهای که محوطه را به جناح سوم وصل میکردند، بالا رفتم و جناح سوم را به مقصد محوطه میان جناح سوم و چهارم پیمودم.
romangram.com | @romangram_com