#سلطنت_اغواگران_پارت_101
هنوز، حتی نیمی از مسیر را طی نکرده بودم. با این وجود، به راحتی میتوانستم صدای جیغ زنان را بشنوم. صدا آنقدر بلند بود که به شکل واضحی، میشد موجی از رعب و وحشت را در آن حس کرد. وحشتی که میبایست از اتفاقی ناگوار سرچشمه گرفته باشد و من، با تمام وجود خواستار سلامت ریچارد بودم. با فکر این که اگر شورشی به راه افتاده باشد، احتمالا تا آن لحظه به نقاط دیگر قصر نیز سرایت میکرد، کنجکاوتر شدم تا از اتفاق رخ داده سر درآوردم.
توانم را در پاهایم ریختم و با وجود آن که هیچگاه، دونده خوبی محسوب نمیشدم و به شکل فجیعی، خیلی زود احساس خستگی و نفس تنگی میکردم، دویدنی سخت و طولانی را به سمت حیاط پشتی آغاز کردم.
راهروهای قصر، کمتر از پنج فوت(یک و نیم متر) عرض داشتند و این موضوع، باعث میشد زمانی که به خدمتکار یا سربازی بربخورم، با وجود سرعت بالا و لغزنده بودن راهروها، به سختی از برخوردی خسارت بار جلوگیری کنم. راهروها، از ازدحام سربازان سردرگم و مردان و زنان وحشتزده و فریادزن پر شده بود. چند جا، شعلهی مشعلها به پردههای نازک پنجرههای راهروها سرایت کرده و مسیر را صعبالعبور کرده بود. اهالی قصر، وحشتزده اینسو و آنسو میدویدند و حتی زمانی که زنی میانسال را با چهرهی سرخ شدهاش که جیغهای پیدرپی و کرکننده میکشید را آرام کرده بودم تا بگوید چه اتفاقی افتاده، او ثانیهای مکث کرده، در چشمانم خیره شده بود و بعد، شلیکی از جیغ، عربده و تف از دهانش بیرون آمد و مجبور شدم برای حفظ شنواییام، رهایش کنم.
نماندم تا باز هم وقتم را با پرسیدن از آدمهای وحشتزدهی دیگر که به سان حیواناتی وحشی، به یکدیگر برخورد و سعی میکردند خودشان را در سوراخی قایم کنند، تلف کنم. یک راست، کوتاهترین مسیر را تا باغ پشتی، در پیش گرفتم. محوطه میان جناح سوم و چهارم، مستقیماً به مسیر هاله نورانی منتهی میشد و حس میکردم لحظهبهلحظه که به مسیر نزدیک میشوم، بر تعداد دیوانهشدگان افزوده میشود.
مسیر هاله نورانی، پهنتر از راهروها و به همان اندازه، عبور از آن دشوارتر بود. آنجا، دو جین سرباز زره پوش، با شمشیرهای آخته در دستانشان ایستاده بودند. میتوانستم دومینیک را در صدر سربازان ببینم که با حالتی جدی و خشن، با سربازانش صحبت میکرد.
زمانی که خواستم بدون جلب توجه از کنارش عبور کنم، دست راست ساعدبند پوشش غافلگیرم کرد و به ناچار، تا زمانی که او داشت دستوراتش را بین سربازان تقسیم میکرد و هر کدامشان را برای خبردار کردن یکی از گردانها میفرستاد، بیهدف در مسیر ایستاده بودم و سعی میکردم با تمرکز روی نوک انگشت اشارهی دست راستم، سردردی که از شنیدن صدای جیغها، فریادها و شیونها گریبانگیرم شده بود را نادیده بگیرم و مثل انسانی متمدن، منتظر باشم تا سخنان دومینیک به اتمام برسد و او، علت دیوانه شدن کارکنان قصر را برایم افشا کند.
در همان لحظهای که دومینیک به سمتم چرخیده بود تا به کنجکاوی زایدالوصفم راجع به اتفاق رخ داده، پایان دهد، حدود بیست سرباز خودشان را در مسیر چپاندند و در حالی که سعی می کردند از یکدیگر سبقت بگیرند و سر یکدیگر را به دیوار بکوبند، در مسیر پیش آمدند.
در روشنایی نسبی راهرو، کک و مکهای صورت دومینیک برجسته نموده و موهای بورش، شلختهوار روی پیشانیاش ریخته بودند. او طبق معمول، زره سبکی که همیشه، حتی زیر لباسهای معمولش میپوشید را به تن کرده و باحرارت، مشغول بحث یا یکی از سربازانش بود. توجهش که به سربازان معطوف شد، فرصت را غنیمت شمردم و آرامآرام به سمت خروجی هالهی نورانی حرکت کردم. هنوز چند قدمی برنداشته بودم که دستی روی شانهام نشست و صدای گرم و دوستانهی هوراس، یکی از دوستان دومینیک در گوشم پیچید:
-وقتی بوی دردسر میاد، همه فلنگ رو میبندن...
به سمتش چرخیدم. او ادامه داد:
-ولی نمیدونم تو چه علاقهای داری که با سر شیرجه بزنی توی دردسر...
و با تاکید افزود:
-بیا بریم خونه... غیرنظامیها نباید اینجا باشن...
دهان باز کردم تا اعتراض کنم که هوراس به یکباره چهره درهم کشید و فریاد زد. او روی زانو افتاد و ساق پای راستش را چسبید. به نظر میرسید کتک زدن یکی از دوستان دومینیک، ریچارد را سرحال آورده باشد. او پشت سر هوراس، نیشش را تا بناگوش امتداد داد و به خروجی مسیر اشاره کرد. هوراس را دور زدم و در حالی که پشت سر ریچارد، به سمت مسیر میدویدم، توانستم فریادش را از پشت سرم بشنوم:
romangram.com | @romangram_com